تکهپارههایی برای پنجپارهی کیارستمی یا (TEN on “FIVE)
مهر ۱م, ۱۳۸۷ با م ب حاجیانی
تکهپارههایی برای پنجپارهی کیارستمی
یا
TEN on “FIVE”
۱- FIVE Long Take, dedicated to Yasujiro Ozu
معروف به فیلم پنجِ کیارستمی. نوامبر ۲۰۰۳. لازم به توضیح نیست که ازو هم فیلمسازِ ژاپنی است، با فرم خاص فیلمسازی که منتقدینِ سینما علاقه دارند با برسون و یکی دو نفر دیگر در سبک استعلایی دستهبندیشان کنند. حالا این استعلایی چیست، من نمیدانم. واقعن نمیدانم! این هم که به نقل از منتقد وطنی گفتهاند کیارستمی نمیتواند داستان تعریف کند و این حرفها هم خالهزنکبازی خواجههاست. چیزی در حد حرفهای کوچهبازاری. ازو و برسون و منتقد وطنی حواشی است. خود فیلم برای من ارزش بیشتری دارد.
۲- فیلم همانطور که از اسمش هویداست ۵ اپیزود یا برداشتِ طولانی است. که بازیگر ندارد. ابژه های طبیعی شاملِ دریا، ماه، اسکله و چند سگ و اردک تمام فیلم است. و البته تکه چوبِ جادوییِ برداشتِ اول! اگر روایتِ خطیِ فیلم را اینجا مینویسم، فحشم ندهید، با شنیدنِ تمام روایت، شما هیچ چیز را از دست نمیدهید. فقط اگر فیلم را نبینید چیزی از دست میدهید!
اپیزودِ اول- (کمی کمتر از ۱۰ دقیقه) ساحلِ دریا، موجهای پیاپی، تکهای چوب که باید قسمتی از شاخه درختی باشد، رفت و آمدِ موج، بازیِ موج و چوب، دو تکه شدنِ چوب، تکهی بزرگ با آب میرود و کوچکتره میماند!
اپیزودِ دوم- (حدودِ ۱۰ دقیقه) یک بعد از ظهرِ ابریِ اسکله، رفت و آمدِ مردم، رد شدنِ از دو طرف، قسمتی دریا پیداست، هوا- ابریِ رو به بارانی است و فواصلِ عبور کوتاهتر میشود، شلوغی، چند پیرمرد میایستند و در مورد چیزی حرف میزنند!
اپیزودِ سوم- (حدودِ ۱۷ دقیقه) چند سگ، کنارِ دریا، در هوای ابری بازی میکنند. دنبال هم میدوند. واقعن چیزی بیشتر از این نیست!
اپیزودِ چهارم- (حدودِ ۷ دقیقه) چند اردک مثل پیرمردها اول با فاصله و بعد شلوغپلوغتر از سمت چپ به راست میروند و بعد از راست به چپ!
اپیزودِ پنجم- (حدودِ ۳۰ دقیقه) اول همه چیز تاریک است، دیگر شب شده، صداهای یک برکه، تازه متوجه میشویم که دوربین آب ساکن دریا یا برکهای را نشان میدهدو حالا ماهِ کامل، از پشتِ ابرها پیدا شده، بازی مداومِ ماه و ابر، رفت و آمدِ ماه و ابر در تصویر، رعد و برق، صدای جانورانِ برکه، باران، هوای صاف و باز، بازیِ ماه و ابر! و بعد که صبح میشود.
۳- عنوانبندیِ فیلم مخصوصِ کیارستمی است. تمام اسمها از کارگردان تا بقیه عوامل همینطور نوشته میشود، بدون عنوان! حالا باید بدانی پیمان یزدانیان آهنگساز است یا عکاس! ایدهی کارگردان این است که کلاسهبندی کارها کار عبثی است، چند نفر با هم فیلمی تولید میکنند و سهم دارند. میگوید همانقدر که من آهنگسازم و در موسیقیِ فیلم نقش دارم، پیمان یزدانیان در کارگردانی نقش دارد. راست هم میگوید بیچاره!
۴- امیر قادری یا سعید عقیقی (یا حقیقی! به خدا نمیدانم) گفته یا نوشته که کیارستمی مدِ شرقگرایی و باندبازیِ فرانسویهاست و داستان نمیتواند تعریف کند و از این حرفها. اینکه سینمای ایران این سالها در روایتِ یک داستان سرراست لنگ میزند، حرف بیراهی نیست. ولی اینکه کیارستمی چنین و چنان است به نظر من پربیراه است. نه اینکه کیارستمی هم جفتک پستمدرن و تا حدی نمایشی نیانداخته باشد، (آخریش هم همین «شیرین» که اعصاب اصحاب جشنواره ونیز را هم به هم ریخت و تظاهرات شد!) ولی ثابت کرده هم روایت سرش میشود هم سینما. آن هم به شهادتِ فیلمهای داستانی که ساخته و به خصوص سهگانهی محشرش. دیالوگ و صحنههای ماندگاری هم دارد که تنیدگی و فشردگی روایی مثالزدنی دارد، آن هم در عین ایجاز و سادگی. حالا اینکه این طوری هم کار میکند (یا اینکه این سالها فقط اینطوری کار میکند!) حرفِ دیگری است. هر مولف و جریانسازی اول ثابت میکند کار عادی و عامهپسند را بلد است و غریب بودنش از نابلدی نیست، از تشخص نگاه و دید ویژه است. حال باید جدا کرد. کارهایی که دستآوردی دارد برای عالم سینما و باقی را. کیارستمی تا اینجا (تا حدی که من دنبال کردهام) تنها سینماگرِ مولف و جریانسازِ ایرانی است. البته این حرف هم که بهمن قبادی و بقیه چشماندازِ سینمای بومیِ مولف را نمایان ساختهاند پربیراه نیست!
۵- تا به حال نشده وقتی در پیادهرویی راه میروید، نگاهتان بیدلیل روی یک نفر میخ شود، از بینِ این همه آدم؟ از بینِ این همه فیلم، پنجِ کیارستمی میخکوبم کرد. چیزی بود که بعد فهمیدم اسمش میشود: سینمای شاعرانه. جیمجارموش و کاستاریکا و باقی را فراموش نکردهام. ولی منظورم چیز دیگری است. کیارستمی از بیخ و بن فرمِ سینما را شاعرانه میخواهد. چیزی که در نگاهِ اول مخالفِ روایت است، یا شاید هم ضدِ روایت. ولی فکر میکنم این روایت است که در قابِ تنگی محدود شده. فیلمِ داستانی کمرِ راستِ سینما است. سینما صنعت شده، درست، ولی یادمان نرود هنر است، باید نگهاش داشت و جلو برد. یادمان باشد روزی که کارگردانِ بدبخت مجبور بود روایت را ریز به ریز جلو ببرد تا تماشاگر گیج نشود، همین چند ده سال پیش بود، روزی که اول باید صورتِ رو به پایینِ کاراکتر را نشان میداد، دوربین پایین میآمد و کلید و قفلِ در، بعد بستهی چرخیدنِ دستگیره و بعد نمای بازِ ورودِ کاراکتر به اتاق. اگر اینکار را نمیکرد، تماشاگر گیج میشد، حالا دیگر نه. یادِ ما نماند، یادِ تاریخِ سینما نمیرود که چگونه تدوین و کاگردانی تکان خورد و سینما به اینجا رسید، دیوید لینچ عادت و چرت همه را میبُرَد، پس حکمن جایی در «صنعتِ سینما» ندارد، کیارستمی هم جایی ندارد، چون داستانی تعریف نمیکند و این ویرانگر است. بیشتر درددل کردم و نق زدم، ولی در مورد سینمای شاعرانه در فرم، که به نظرم در پنج اتفاق افتاده خواهم نوشت. و اینکه هنوز چیزی شبیهِ این ندیدهام. کسی اگر سراغ دارد، ممنون میشوم…
۶- عنصرِ رفت و آمد و تحرک در همهی برداشتها دیده میشود. رفت و آمدِ موجها در تمام برداشتها، رفت و آمدِ تکه چوب، عبور و مرورِ مردم در اسکله، بازیگوشی و دنبال هم دویدنِ سگها، رد شدن و برگشتنِ قطارِ اردکها و در آخر، بازیِ رفت و برگشتیِ ماه و ابر. جل الخالق!
۷- باور کنید نتوانستم جلوی وسوسهام را بگیرم. روایت این فیلم شاعرانه است. به چه معنی؟ کالین مککیب در کتاب «رئالیسم و سینما» سینمای روایی و داستانی این سالها و سالهای قبل را به نظر من به درستی با رمان قرن نوزدهم مقایسه میکند که عنصر اصلی آن واقعگرایی و رئالیسمِ خشک است. و از اصطلاحِ “فرازبان” برای تشریحِ امرِ روایت استفاده میکند. آن را در رمان و فیلم مقایسه میکند، “خلقِ گفتار”، “بیان حقیقت” و “شفاف بودن” در رمان را عنوان میکند و بعد تایید و تاکید بر سلسله مراتب در فیلمِ روایی. او سخن را یک دسته تقابلاتِ عمدتن دو وجهیِ دارای معنای روشن میداند. و حالا وقتی این از بین برود فیلم نامانوس میشود. چون دیگر چیزی که همیشه سراغ میگرفتیم از بین رفته. این که طبقِ روالِ معمولِ سینمای این سالها به قصه و روابط علی معلولی وابسته نیست. انگار بیشتر به درد نوشتن میخورد تا تصویر. عناصرِ کوچک و جزئی روایت را سامان می دهند بدون تقابلاتِ معنیدار و روشن. گفتارِ کلان (کلانروایت) از هم میپاشد و همینطور شفافیتِ روایت و مدعیِ حقیقت بودنِ آن. فکر میکنم این به هم ریختن فرم است به سود مدرن شدن، البته در ظاهر، و در اصل به سود طبیعی شدن. یعنی نزدیکتر شدنِ روایت به اصلِ طبیعی، آنگونه که اتفاق میافتد. ما در روایتهای جزِ فراوانی زندگی میکنیم که تمامِ هستیِ ما را سامان میدهند. ولی نه به این شکلِ تحریف شده که در رمانِ کلاسیک و فیلمِ داستانیِ تجاریِ روایی و کلاسیک میبینیم. رمان نوییهای فرانسه هم به همین نکته ناظر و واقف بودند که روایت غریبِ آنان جدا شدن و دورافتادگی از واقعیت نیست، که آشناییزدایی به سودِ واقعیت است. (باز هم باور کنید مرتب و خلاصه کردنِ چیزی که نوشتنش “مقدمه – متن – موخره” می خواهد و طولانی و محلِ مباحثه است، در یک پاراگراف، آن هم بابِ طبعِ کافهنشینی سخت است!!!)
۸- طنز هم که گفتن ندارد چیست و چگونه واقع میشود. در اپیزودِ سگها بیشتر طنازی (معادلِ شرقی و ایرانیِ آیرونی به نظر من، که میدانم آکادمیک نیست، بیشتر برگردانِ حسی خودِ من است، ببخشید!) است و اپیزودِ اردکها طنز! به حرکت و ریتمِ عبور و مرور دقت کنید! باور کنید هماتاقیِ زمانِ دانشگاهِ من هم که این فیلم را مسخره میکند و برایش نمادِ فیلم جشنوارهایِ بیخاصیت است، با این اپیزود خندهاش گرفت. ببینید!
۹- گمان میکنم کارگردانِ فیلم جایی مصاحبه کرده بود (یا در مورد همین فیلم اصلن مصاحبه کرده بود) و گفته بود که کارِ کارگردان وقتی که دکمه ضبطِ دوربین را فشار میدهد تمام شده. و اینکه فیلمی که اجازه خوابیدن در سالنِ سینما را بدهد فیلم خوبی است. در این فیلم هم دوربین از اپیزودِ اول تا آخر به نحو مبهمی حرکت دارد! به تدریج سهمِ بیشتری از دریا و افق را نشان میدهد. قابِ ثابتِ دوربین و صدای مکررِ موج، وسوسهی خواب را با خود دارد! باز نمیدانم. شک دارم. عالمِ هنر جای حکم دادن است؟ اصلن میشود اصولِ کلی چید؟ این فیلمِ کیارستمی با این دو اصلی که گفته جور در میآید، توجیه میشود، تئوریزه میشود، ولی ماندگار نمیشود. به خاطر این حرف ماندگار نمیشود، به خاطر خودش ماندگار میشود، همانطور که طعمگیلاس و باد ما را خواهد برد هم به نظر من ماندگارند و هیچ شباهتی به این فیلم و این دو حکم ندارند. گاهی انتخاب بین خود و هنر سخت است، مبهم است، حس ناشدنی است… (چشم! درز گرفتم باقی را)
۱۰- رما / رما / رما / تکرارِ این هجاها / به عکسِ نیزاری در غروب شبیه است / به قطاری با دوازده واگن / که تنهایی را جابجا میکند / به زخمی که هر روز / از کوچهی آهنفروشان میگذرد / رما / رما / رما / برادرم وقتی مرد / بوی نفت میداد / و مادرم / عطرِ آخرین نوزادش را / پدرم تا کمر سوخته بود / و بوی هیچ چیز نمیداد / خواهرم با خواهرم / سیبی که از نیمه جدا شده باشد / و سال، سالِ فراوانی نبود / آنها همدیگر را با مهربانی خوردند / و سال، سالِ فراوانی نبود / رما / اندوهِ ما آیا / برفها را آب خواهد کرد؟
(غلامرظا بروسان از کتابِ «یک بسته سیگار در تبعید»)
***
پس نوشتِ ۱- چرا وقتی دیگر دانشگاه نیستی و اینترنتِ پرسرعت نداری، نمیتوانی باخیالِ راحت وبگردی کنی؟ چرا روز اول مهر، وقتی اینترنتِ پرسرعت نداری نمیتوانی آهنگ آپلود کنی، لینک بگذاری و خیالت نباشد؟ چرا دیگر نمیشود توی اینترنت دنبال مطلب گشت با خیال راحت؟ … بگذریم…
پس نوشتِ ۲- برای پستِ دوم میخواستم یک جنس خوبِ موسیقیایی معرفی کنم. قرارم با خودم، «یکی فیلم-یکی موسیقی» بود. جنسِ خوبی از موسیقیِ سنتی که روزهای زیادی زنده نگهام داشته و دارد. ولی اینترنتِ پرسرعت ندارم، فایل را برای دانلود بگذارم. بدون فایلِ موسیقی هم، به درد نمیخورد نوشتن… و این که چرا کافهمربا، کافهی موسیقی و فیلم و کتاب نیست؟
پس نوشتِ ۳- کافهنشینیان عزیزِ کافهمربا، فکر کنم متوجه شدهاید که قضیه چیست. اینترنتِ درست و حسابی ندارم. به دلایلِ عدیده. تا اوضاعم درست نشود، بدقولترین کافهنشینِ اینجایم. این پست را هم خیلی دیر آماده کردم. شرمنده. به خصوص صاحابِ مجازی کافه که دورادور هوای وبلاگ و کافهنشینانش را دارد. فکر میکنم کافهدارِ خوبی بشود. و این که چرا وقتی میخواهی در موردِ فیلمی بنویسی و اتود یادداشتت را آماده میکنی، میبینی کافهمربا با همان فیلم به روز شده؟ بی رو در واسی (یا رودبایستی؟) فکر میکنم بعضی فیلمها در کافهمربا به سادگیِ زجردهنده نوشته میشوند. و از آنجا که رسم و رسومات کافهنشینی اجازه نمیدهد، دیگر نمیشود نوشت. نق زدن جز رسم و رسومات است؟
پس نوشتِ ۴- با احترام به آغازِ رمانِ “وردی که برهها میخوانند” نوشتهی رضا قاسمیِ رماننویسِ ساکنِ پاریس
“چرا هیچ خلوت عاشقانهای خلوت نیست، ازدحام جمعیت است در تختخوابی دونفره؟ چرا هر کسی چند نفر است، چهرههائی تماماَ گوناگون؟ چرا عاشق کسی میشویم اما با کس دیگری به بستر میرویم؟ چرا عشق جماعیست دستهجمعی…”
که البته چون داخل گیومه قرار گرفته شک دارم مالِ خود قاسمی باشد، با اسم مفیستو که در ادامهی نقل قول میآید…
لینکها:

وااای…
واقعا پست و بیان محشری بود و معرفی محشرتری. هرچند داشت جاهایی که نفهمیدم..ولی لذت اونجاهاییش که فهمیدم اونقدر بود که پرشون کنه..مررررسی
* اپیزود بازی سگهاش عالیه… ته حرفه.
* امیدوارم دیر نشه “یکی شدنمووووون…”هرچند واقعیته:(
Reply
من شخصا منتظر جنس موسقیایی ت هستم!
در مورد اینکه “چرا عاشق کسی میشویم اما با کس دیگری به بستر میرویم”
شاید بعضی وقت ها به این دلیل باشه، که اون کسی که تو عاشقش هستی. با تو به بستر نمیاد. عاشقت نیست.به همین سادگی!
Reply
مسئله کیارستمی با ما مسئله دیوانه و عاقله. کی می تونه بگه کی چقدر عاقله و چقدر دیوونه؟ دیوونه کسیه که با کلیت ویژگی های آدمها تفاوت داره. این بده؟ خوب برای من که ارزشه. بذاز مردم تو نمایش عمومی فیلم بخوابن و اگه از اسم کیارستمی نمی ترسن تظاهرات کنن (به هر حال تظاهرات جزء حقوق انسانهاست هرچند که اینجا جرم بزرگیه) اما کیارستمی همون طور که گفتی جریان خودشو می سازه. فیلم پنج هیچ عنصر مدرنیته ای در خودش نداره. شاید ترکیبی باشه از رمانتیسم و پست مدرنیسم در قالبی شاعرانه. تقریبا با تمام حرفهای عزیز دلم حاجیانی موافقم. دانشگاه منتظر تکرار حضور توست.
Reply
سلام محمد. کم پیدایی؟ چند تا موصوع هست می خوام بگم بهتره به شیوه ی خودت بنویسم
۱ اول از همه معذرت می خوام که روی آندرگراندو نظر گذاشتم ولی جوابی رو که روی نظر من گذاشتی پیگیری نکردم راستش تازه دو هفته پیش جوابت رو دیدم
۲ در پست اخیرت گفته بودی…….بی رو در واسی (یا رودبایستی؟) فکر میکنم بعضی فیلمها در کافهمربا به سادگیِ زجردهنده نوشته میشوند…… باید بگم که اگه منظورت پست های منه بی رو در واسی (یا رودبایستی؟) ازمن اسم ببرباور کن ناراحت نمیشم
۳ مطلب دیگه ای که اشاره کرده بودی این بود……..و این که چرا وقتی میخواهی در موردِ فیلمی بنویسی و اتود یادداشتت را آماده میکنی، میبینی کافهمربا با همان فیلم به روز شده؟ و از آنجا که رسم و رسومات کافهنشینی اجازه نمیدهد، دیگر نمیشود نوشت…… راستش رو بخوای من اشکالی نمی بینم که اگه من در مورد فیلمی پست گذاشتم کسی بیاد و اون فیلم را دوباره معرفی کنه یا اینکه پستی جدید در نفی پست من بذاره .
Reply
محمدباقر حاجیانی Reply:
مهر ۱۰م, ۱۳۸۷ at ۸:۴۰ ب.ظ
سلام ساسان خان
فکر کنم زیاد بی رودرواسی بوده که اینطور شده
منظورم تو نبودی
چون تا جایی که یادمه مذاق سینمایی ما به هم نمی خوره
اتود یادداشتی واسه نفس عمیق آماده بود
بچه های دور و بر می دونن که این فیلمو از بهترین فیلمای ایرانی می دونم! چرا؟ خدا داند!
کم پیدایی هم دلیل خاصی نداره جز مسائل شخصی خودم
وگرنه کجا بهتر از کافه مربا واسه کافه نشینی!
Reply
بیشتر به پنج تا تابلوی نقاشی شبیه ولی اونچنان پیوسته و منسجم که یک روز کامل رو کنار ساحل تصویر می کنه. شاید بین هر اپیزود هم نیازی به موسیقی نباشه ،درکل صداهای طبیعت برای این فیلم مثل یه موسیقی متن می مونه.
ممنون از متن زیباتون، باعث شد یه بار دیگه این فیلمو ببینم.
Reply
ساسان “خان” رو خوب اومده!
آره. بچا کانون، نفس عمیق رو تو دانشگاه نمایش دادند. با حضور کارگران فیلم، گرداننده ی برنامه هم خود محمد بود. یادمه تا مدت ها فضای فیلم حتی رو حرف زدن محمد اثرشو نشون می داد.
Reply
الان دیدمش…
هرچند نمیشه ذهنو خاموش کرد حین دیدنش و شایدم همین درسته,
ولی جذبه و بازیای بانمکش , خلوتش, پایداری و بی زمانیش, صداش و…. شاید دور بودن ما ازیناس
که نگاهو خیره می کنه و کشش میاره…
واقعا ممنون از معرفیتون
منتظر بقیه کاراتون هستم!
Reply
چند روز پیش صادق ط. تو راهرو خوابگاه راه می رفت و داد می زد که پنج خیلی مسخره ست. کیارستمی هم ما رو گیر آورده.
اما…
آره کیا رستمی گیرمون آورده و می خواد بهمون یاد بده چجوری نگاه کنیم. دوربین ها و نما های ثابت و همون فرار از اسیر شدن در روایت. ما هم ممکن بود که دقیقاً از همین ارتفاع و زاویه چیزایی که تو این فیلم نشون داده شده رو ببینیم اما اینجا کار کیارستمی شروع می شه که به ما می گه کدوم یکی از اون چیزایی که می بینیم و از بس عادی شدن بی اهمیتن به نظر میان رو باید ببینیم تا بفهمیم کیارستمی چی تو سرش می گذره.
چه فرقی می کرد اگه این فیلم کلام داشت؟ هیچی جز اینکه کلامش حواس ما رو پرت کنه و نذاره به شهود زمینی مورد نظر کیارستمی برسیم.
کیارستمی چنین کارگردانی شده. درگیر در انسان. درگیر در طبیعت و به خوبی از فیلم هاش می شه درک کرد که تو چه وادی هایی سیر می کنه. من واسه افکارش خیلی احترام قائلم.
Reply